تبلیغات
وب مفید - خواب هند 3:
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

هند گفت من از وحشت این حال هراسان و ترسان بیدار شدم.

وقتی به نزد سر آن بزرگوار رفتم دیدم که نور از آن سر منور به آسمان بالا میرفت.

رفتم که یزید را بیدار کنم و او را بر خواب خود مطلع گردانم او را در جای خود نیافتم.

هنگامی که جستجو کردم دیدم که به خانه تاریکی رفته است.

ورو به دیوار نشسته است و در نهایت بیم و اندوه و خوف می گوید:من را با حسین(ع)چه کار بود؟

وقتی خواب من را شنید غم وبم او را دوچندان گردید.

سر به زیر افکنده و جواب نگفت.



نوشته شده توسط :مهران رسولی
جمعه 24 دی 1389-01:33 ب.ظ